و انما ابکی مخافة ان تطول حیاتی...
-
تاریخ: 1398/1/19 ساعت: 10:35
مینشینم برمیخیزممینگرم تو راکه میرویآه آه جان علیمیگریم و میترسمبی تو؛زیاد بمانم...
تو برگزیده نبودی، قبول کن که نبودی...
-
تاریخ: 1398/1/19 ساعت: 10:35
شبکه سه را دادند به یک فروغی نامی و گفتند اوه اوه تلویزیون را هم دادند به بچه بسیجی ها، خدا به ما رحم کند که این شبکه هم میشود آخوند بازار. بعد تر این بنده ی خدا در اولین اقدام رسمی خیلی نشسته و نسنجی
دلی که پیش تو ره یافت، باز پس نرود...
-
تاریخ: 1398/1/19 ساعت: 10:35
«در يكى از روزها كه با هم به سمت شيخان مىu200fآمديم. در حالى كه دكمهu200fهاى قبايش باز و سينهu200fاش پيدا و گوشه عبايش در دست بود، ايستاد و گفت: بابا! - و همين تكيه كلامش بود- كسى كه در مقام اطاعت باشد در همين
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم...
-
تاریخ: 1398/1/19 ساعت: 10:35
مادرم را که دفن کردند، گریه ام بند آمد. انگار همه چیز تمام شده بود، یک ماه اضطراب چند روز امیدواری و بعد دو روز ملغمه ی وحشتناکی از ناامیدی، ترس و حس عمیق پوچ شدن... تمامشان رفتند زیر سنگ لحد. انگار
من زنم، زن تحمل...
-
تاریخ: 1398/1/19 ساعت: 10:35
صبح با غم از خواب بلند شده ام، گذاشتم پای بالا و پایین شدن هورمون ها، پای قلب در فشارم، این روزهای اسفندی. قورتش داده ام و انرژی اش کرده ام برای رقیه، که روز عید بخندد، ببیند مادرش را که شاد است، جانش
این قصه ی ناقص سر تکمیل ندارد*
-
تاریخ: 1398/1/19 ساعت: 10:35
حاج سمیه نشسته گوشه ی ایوان، ظل آفتاب، شعر میخواند و نخود لوبیاهای آش پشت پای محسن را پاک میکند. بین شعر خواندنش، به من چشم غره میرود که یادم نرود چقدر از دستم کفری است که خودم را تکان نمیدهم چارت
که عشق تیر باران است...
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 16:17
چشماتو ببند، به من گوش کن میخوام برات یه کابوس رو تصویر کنم، ببین خوب بلدم؟ ایستادی، نه، تکیه دادی به دیوار، وقتی میخواستی اینجا بایستی، بنظر دیوار صافی بود اما حالا انگار یه چیزی مثل سیخ داره میره تو
ای شمع تو مسوز، که وقت خوابِن هنوز...
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 16:17
مینشینم انتهایی ترین صندلی ردیف عقب، جای همان یک نفر مانده را در ردیف جلو، دختری پر میکند که چیزی سرش نیست، یک شالگردن کوچک برای اوقات ضرور، انداخته دور گردنش، بلند به راننده سلام میکند و در کل مسی
أیا بدراً کم سهرت علیک نواظری...
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 16:17
و أمرّ ما لقيتُ من ألم الهوىقرب الحبيب و ما إليه وصولكالعيس في البيداء يقتلها الظمأو الماء فوق ظهورها محمول...
فصمت ها هنا لسان القال...
-
تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:13
زمان، مفهومی است که نهایت عجز آدمی را به رخ میکشد. محدودیتی که بیش از هر چیز ضعف انسان را با خود دارد. دردی، که هیچ گریزی از آن نیست، حتی در عالم بیقید قصه ها، جایی که بناست درس توحید باشد اما از منظر انسان مقید به زمان:یکی بود، یکی نبود... و هر آنچه از انسان بروز کند، بیش از هر نقصانی، متصف به زمان...
هُنَالِکَ ابْتُلِی الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِیدًا*
-
تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:13
دخترم که میلرزد، به چشم پایه های سست ایمانم را میبینم... انکار نمیکنم خیر این بلایا را و انکار نمیکنم ضعیف تر و ضعیف تر شدنم را... درد هرچه نباشد، علاج خوبی برای غرور است... *آیه دهم سوره ی احزاب... شرح من...
انظر الی عمتی المظلومه...
-
تاریخ: 1397/9/4 ساعت: 17:50
عزیزم،میدانی، بچه های کوچک زود میترسند، زود هول میکنند، نمیشود مثل قبل، که تو نبودی، میان روضه بلند داد زد... رقیه ی کوچکم... نمیشد روبروی چشم بچه ها بلند گریه کرد... غم، قامت عمه ی مان را خم کرد... یک کودک سه ساله، دلش نگران قافله سالار شده... دستش جان ندارد غم را از شانه های بلند عمه بتکاند... پدر...
آه ای دار و ندارم... ای سلطان کریمم...
-
تاریخ: 1397/9/4 ساعت: 17:50
مثل آن بدمستهای لات، که کافی بود پر آدم گیر کند ب لب نمدار کتشان تا یک چارواداری آب نکشیده نصیبش شود، نه آنهایشان که به حرمت عزایت، محرم عرق خوری نمیکردند، آنهایشان که عشقت دیوانه ی شان میکرد ولی پس نفسشان بر نمیآمدند، مثل همانها که آخر، سر روضه ی حر، خریدیشان ... عزیزم حسین... شاید به کارت آمدم، بخ...
لا اُفارق عنک...
-
تاریخ: 1397/9/4 ساعت: 17:50
چپ و راست روضه ی کربلا، برای ما ناامید ها، امید میپاشد... ببین فرزند حسن را، مگر از دستهای کوچک شش ساله ها میان چُنان جنگی کاری برمی آید؟ بر میآید...
چقدر نام تو زیباست اباعبدالله...
-
تاریخ: 1397/9/4 ساعت: 17:50
هزاری گفتند، جای زن نیست سفت ایستاد گفت جای بانو نباشد جای من است؟ جایی بانو نباشد اصلا من چه کنم؟! با خنده میگفت و توی دل من داستان داستان زنده میشد، عاشقانه تر از شاهکارهای نظامی و همه. نگاهم میکرد
ای یار جانی یار جانی ،دیگر برنمیگردد ایام جوانی...
-
تاریخ: 1397/9/4 ساعت: 17:50
من و مرضیه دویدیم قاطی زنها، سرشان زیر بود و چادرهایشان روی صورتشان، شانس آوردیم، ندیدنمان، و الا باید جواب شصتا خاله خانوم باجی را میدادیم، که چرا دیر آمدید، چرا سر گونه هایتان گل انداخته چرا الید
هر که نان از عمل خویش برد!
-
تاریخ: 1397/9/4 ساعت: 17:50
میگفت سخت ترین مرگ رو پسر نوح داشت که وقتی داشت توی آب غرق و خفه میشد کشتی از کنارش رد شد زوج الاغ ها براش دم تکون دادن! در مثال که مناقشه نیست! اما عجیب این جریان جریان ماست! که داریم غرق میشیم و الاغ ها دارن در کشتی بهارستان دم تکون میدن برامون،ما که دفعتا غرق میشیم، اون خر ها هم کم کم توی کشتی خو...
من عوض شدم ولی...
-
تاریخ: 1397/9/4 ساعت: 17:50
حمید علیمی دارد بلند داد میزند حرومت باشه این دو کلمه رو خرج کس دیگه بکنی و میخواند دوست دارم... من یاد توأم... یاد تمام دوستت دارم هایی که از جان گفتم و تمام دوستت دارم هایی که در جانم نگه داشتم و هنوز نگفته ام... تو، که دلت برای حسین پر میزند، تو، که میروی و مرا نمیبری...
این روزهای بدون تو...
-
تاریخ: 1397/9/4 ساعت: 17:50
مامان میگفت، این هم به من رفته ای. دلم برای پیرزن پیرمرد ها میرود. توی دلم میگویم حالا فوقش نمیرسم به دکتر و میروم چرخ دستی اش را میگیرم. چقدر عشق است، صورتش، تن صدایش. به لبخندش لبخند میزنم و توی
کسی نگفت نباید، که از نهاد بسوزی...
-
تاریخ: 1397/9/4 ساعت: 17:50
-سلام سرش را میآورد بالا. از چشم هایش معلوم است خیلی ضعیف شده، این راسته از مولوی معروف است به راسته ی دزدی فروش ها! -فکر میکنین اگر چیزی ازم دزدیده باشن-مثلا کالسکه بچه- و من پیداش کنم، بهم برمی