هزار بسته مسکن، فدای این غم برنا...
-
تاریخ: 1397/9/4 ساعت: 17:50
ما، کنار باباجان، اول آذر توی باهار خواب بودیم. دوست داشتم باباجان که داشت داستان میگفت و لالایی میخواند شصت پایم را از لای پشه بند ببرم بیرون و وقتی یکی از پشه ها آمد رویش نیش بزند یکهو بیاورم تو! د
برای دخترم...
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:21
اینکه بچه ها بلدند شب را بخوابند، بلدند سینه ی مادر را بگیرند، بلدند چطور آزمون و خطایی جلو بروند و مدام چیزهای جدیدی یاد بگیرند برای من همیشه سوال بود. کلا رابطه ی غریزه و عقل، حد و حصار فهم مادرزادی کو
سکوت اولی من الکلام آقاجان!*
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:21
آدم های دور و برم همیشه اعتقاد دارند که باید یک جوری که من هم خیلی متوجهش نشوم به من بباورانند که بزرگ میشی یادت میره! نه ازین جهت که خودشان اینطور فکر میکنند، ازین جهت که دوست دارند من اینطور فکر کنم. و م
نیمی از تاریخ دین شرح تبسم کردنت*...
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:21
این تقلیل احمقانه ی اخلاق به مهربان باشیم و به هم لبخند بزنیم کار دست اسلام داد. مشرکین درد نداشتند با رسول الله که برای اکمال اخلاقی اینچنینی آمده به جنگ برخیزند و مال و فرزندانشان را هدر دهند. یک نفر
من درد مشترکم، مرا فریاد کن*...
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:21
از گوساله های متعدد زاییده ی این دولت آیا میتوان بهره ی سیاسی برد؟! واقعیت اینجاست که جدای از جماعتی که تنها بخاطر رییس جمهور مستقر بودن و جماعتی که بدلیل خشم و لج بازی های سیاسی علیه جریان مقابل و از حق
من همان بلال الکنم
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 0:19
رقیه در آستانه ی یکسالگیست و من چنان مضطرب و نا آرامم که راه به حالم نمیبرم! رفتیم پیش سید الرئوف چپ و راست تشکر کردم که حالش خوب خوب میشود. دلم قرص بود. حالا که برگشته ام مثل آدمی که با چتر بیرون رفته بدلیل خبر باران و حالا بارانی ندیده، چتر امیدم روی دستم باد کرده...نه میتوانم بگذارمش کنار که من ک...
در آستانه غدیر
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 0:19
امیر شیعیانت از درآمدن خلخال پای زن یهود تا آوار خانه ی مظلومان، همانند.... امیر... برای سرور آماده میشوند، غمهایشان را کنار گذاشته اند، شیعه بودنشان را به رخ میکشند و کباب داغ میخورند... امیر... بوی داغ جهان را پرکرده... . از دست کوتاه و خرمای عدل بر نخیل...از این دنیای پست تر از آب دماغ بز...از قی...
شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:31
خاتون داشت داد میزد، پسرش سر شالی بود سرش گرم، نمیشنید. زنش دردش بود، حال و روزش خوب نبود. گاو همسایه گوساله اش را میزایید، نعره میکشید...صدای وانتی می آمد که میگفت محصولاتتان را پیش پیش میخرم نصف قیمت عوضش اگر هم سرما زد پول توی دستتان هست. بابا جان داشت پاهاش را میمالید و بلند بلند آخ و اوخ میکرد....
نیستی و اتفاق های تلخ ساده می افتند*...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:31
انصاف نیست اینقدر الکن شده ام که نتوانم جوری که تو را متقاعد کند هوایم را داشته باشی بگویم دوستت دارم...بگویم دلم برایت شده قد کله مورچه ها...انصاف نیست بغض همیشه بیشتر از حرف باشد... عیب از من نیست...انصاف نیست حرفی از چشمانم نخوانی... . صابره همیشه میگفت ته غمت هم چشمات میخندن. عیب از تو نیست. *یک...
دست من گیر...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:31
صبر، متاعی بود که ذره ذره از دستش دادم و بی شکیبی باتلاقی است که آرام آرام در آن نفس میبرم...
هرکه درمان میپذیرد*...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:31
توی این آمدنها و قدم زدنهای هر هفته ام در دانشگاه امام صادق هزار خاطره و حرف و چشم انتظاری هست. خدا برای آدم خیلی میخواهد که نتواند از شرایطی که در آن است، از کارهای خوب و بدی که کرده، از داستانهای پیشش، جدا شود. قبلتر ها با این جریان دچار مشکل میشدم. عصبانی بودم از نفهمی حافظه که نباید چیزهایی را ی...
دو چیز طیره ی عقل است...!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:31
در من، توی ماه هایی که گذشته چقدر ضعف هست؟ تعبیر آدمهای دور و برم زمین تا آسمانی متفاوت است! کسی اگر اینجا را بخواند احتمالا یک مادر در بلا گیر افتاده ی غر غرو میبند که با یک بچه ی نامعلوم الحال(!) دست به یقه شده و هی به آسمان و زمین لعن و نفرین میفرستد و مدام مشغول نک و ناله است!:))رفقای مدرسه ام ع...
در عرصه ی ستیز رجز خوان حق شدم...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:31
من توی هیچ مدرسه ای بیشتر از دو سال دوام نیاوردم!(دوسال بهترین حالت است! توی مدرسه ی امام صادق نصف سال تحملم کردند!) زبانم زیادی سرخ بوده. دوست دارم کارهای متهورانه انجام بدهم! کارهایی که ناخواسته بچه ها را وادار به فکر کردن بکند. شور درشان ایجاد کند. خمود و خسته و عادت زده نمانند(حداقل در یک کلاس!)...
که من دل شده این ره نه به خود میپویم...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:25
اول: اینقدر هرجا نشستم و پاشدم گفتم فاطمه خانومم اینطوری فاطمه خانومم اونطوری بعد از زایمان می آمدند پیشم میگفتند فاطمه خانوم خوب میشه و من از هفت دولت آزاد گیج از دردهای کشیده فقط میخندیدم و میگفتم فاطمه نیست دیگه رقیه خانوم... دوم: نشستیم و پا شدیم روایت خواندند که رقیه بنت الحسین سند ندارد!سوم: ا
سر میذارم به پای تو...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:25
برای همه خواستم... هیچگاه چنان درگیر خواستهایشان نباشند که میان روضه ی حسین رویشان بشود برای حسین گریه نکنند...رویشان بشود میان روضه ی مادر چادرش را بهانه کنند که خدا خواستشان را بخواهد... از این بلا بزرگتر برای ما نیست...بلایی که من در آن ام.. و برای تو...خواستم زنده بمانی تا ابد...برای حسین... پی ...
اینک من و وحشت دنیای بی علی...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:25
شبی که بسیار یاد زهرا(س) کردی...مثل او کم خوردی و نوشیدی و دخترت را امر کردی...همه را بیدار کردی-کلون در، مرغابی ها، درختها...- خوب و بد را به مسجد آوردی...همه را زنده دار قدر کردی...درست مانند جانت،فاطمه... امیر المومنین(ع): فاطمه (س) نمیگذاشت کسی از اهل خانه در شب های قدر به خواب رود و به آنان غذا...
کس بی تو خوش نباشد...رو قصه ی دگر کن...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:25
هزار بار بالا و پایین کردم...چپ و راست...من بطور دقیق هیچ ندارم مقابل تو رو کنم. یک زمانی غم اربابم بود...اشکهایی که میریختم...آن هم دیگر نیست...بیا...عزیز ترینم...لک العتبی حتی ترضی...من مستحق بدتر از توانم در بلا هستم... تو چقدر مهربانی...
فی کبد...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:25
نه ماهه شدی... اندازه ی زمانی که با من زندگی کردی را حالا تنها توی دنیای سخت خودت نفس کشیده ای...تا شش ماهگیت هرروز صبح که از خواب بلند میشدم میدویدم سمت دستشویی، سر کلاسهای دانشگاه حالم بد میشد رویم نمیشد بلند شوم بروم بیرون! از چهار ماهگیت دو ماه فقط خوابیدم، اجازه نداشتم بلند شوم! هفت ماهه که بود
دار البلاء...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:25
یک چیزی رفته توی چشمم، پلکهایم که بسته میشوند اشکهایم بریزد چشمهایم درد میگرد...بعد یکهو به خودم میگویم بیخیال بابا، دنیا که تموم نشده! نمیدانم این جمله از کجا درآمده، بی محتوا نیست؟هست! کم هم نه. آدم دنیایش تمام شود که غمش نمیماند این دیگر چه اصطلاح مزخرف بی مایه ایست که وقت غم میگوییم... آدم ها تو
حاصل عمر آن دمست...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:25
-طفل معصوم سرخ شده از گرما، مگه واجبه؟!* دخترم...ما اگر زنده ایم به عقیده ی مان زنده ایم، من برای خیلی از کارهایی که کرده ام، خیلی از کارهایی که باید میکردم و کوتاهی کرده ام، شرمنده ی تو هستم، دعا میکنم خدا توانم بدهد پا به پای بززگ شدنت یزرگ شوم تا تو را کوچک تربیت نکنم... اما هیچوقت پشیمان تلاشهای