اندازه ی زمانی که با من زندگی کردی را حالا تنها توی دنیای سخت خودت نفس کشیده ای...
تا شش ماهگیت هرروز صبح که از خواب بلند میشدم میدویدم سمت دستشویی، سر کلاسهای دانشگاه حالم بد میشد رویم نمیشد بلند شوم بروم بیرون! از چهار ماهگیت دو ماه فقط خوابیدم، اجازه نداشتم بلند شوم! هفت ماهه که بودی، ماه رمضان با بابا همه ی تلاشمان را کردیم و من روزه گرفتم، حالت خوب بود مدام دست و پایت را برایم تکان میدادی... انصافا سخت بود ولی خیالت راحت آنقدری سختی نکشیدم که وقت طلبکاری های مادرانه به رویت بیاورم...شب غدیر بدنیا آمدی...ماه اول بیهوش بودی، ماه دوم بخاطر شدت داروهایت مدام خواب بودی، ماه سوم بهتر شدی و ما امید داشتیم که روزهای سختمان گذشته، ماه چهارم حالت بد شد، ماه پنجم و اوائل ماه ششم بیمارستان بودی، ماه هفتم بدنت بیحال...لبخند میزدی... ماه هشتم و نهم...از بیمارستان به خانه و خانه به بیمارستان...
سختی های نه ماهه ای که من کشیدم مقابل سختی های تو بچه بازیست. تو قدت از ما خیلی بلند تر است، دستهایت خیلی نزدیکتر به آسمان...عزیزدلم...دختر بزرگ نه ماهه ی من...
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی